تبليغاتX
...عشق بی سرانجام...


...عشق بی سرانجام...

!ميخواهم هيچ باشم ، دنيا با اين همه كس و ناكس ،كمى هيچكس كم دارد

روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،غریب است دوست داشتن.

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی ، یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی ، یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی،  یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن.

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ 

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. 

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

 دکتر شریعتی

{دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391} {8:8 PM } {نفس} | |

یاد واژه هایِ تازه که می افتم
دلَم می گیرَد
وقتی تو نیستی ,
دلــــــــــــــم ؛
برای تمـــام حـرفــ هایی کــه

با هم نمیــزنـیم تنــــــگ است ... !!!

 

تنها 

{چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391} {0:23 AM } {نفس} | |

و کسی می گوید سر خود بالا کن

به بلندا بنگر

به بلندای عظیم

به افق های پر از نور امید

و خودت خواهی دید

و خودت خواهی یافت

خانه دوست کجاست...!

خانه دوست در آن عرش خداست

خانه دوست در آن قلب پر از نور خداست

و فقط دوست خداست...!

 

بعدا نوشت:

*یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم
حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند 

*یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند
نه آن گونه که می خواهم باشند 

*یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم ،
هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد 

*یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست،
نمی تواند با دیگران مهربان باشد

{سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391} {0:18 AM } {نفس} | |

هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :

دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد...

شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود...

عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود... 


جبران خلیل جبران

پ.ن:

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی  اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...

{سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391} {8:38 PM } {نفس} | |

لازم است گاهی :

*از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی و ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

*از مسجد، کلیسا  بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

*از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه ‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

* درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی دروجودت هست یا نه؟

*پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

*بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

*عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی! ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ، آیا ارزشش را داشت؟

 


پ.ن:سال نو مبارک(هرچند خیلی تاخیر داشتم)
 
{چهارشنبه نهم فروردین 1391} {6:37 PM } {نفس} | |

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي زنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي کنند و سر هم داد مي کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي دهيم
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي زنيم؟
آيا نمي توان با صداى ملايم صحبت کرد؟
شاگردان هر کدام جواب هايى دادند امّا پاسخ هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب هايشان از يکديگر فاصله مي گيرد. آن ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي افتد؟
آن ها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي کنند. چرا؟
چون قلب هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب هاشان بسيار کم است

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي افتد؟
آن ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله اى بين قلب هاى آن ها باقى نمانده باشد

 

{چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390} {11:29 PM } {نفس} | |

 یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد 

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را 

یادم باشد که روز و روزگار خوش است 

وتنها دل ما دل نیست... 

یادم باشد جواب کین رابا کمتر از مهر

و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم 

یادم باشد برابر فریادها سکوت کنم 

و برای سیاهی‌ها نور بپاشم 

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم

و از آسمان درس پاک زیستن ...

 


 

{چهارشنبه دهم اسفند 1390} {10:14 PM } {نفس} | |

ماسه‎ ‎ها فراموشکارترین رفیقان راهند!


پا به پایت می آیند، آنقدر که گاهی


سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر میبرد،


اما کافی است تا اندک بادی بوزد...


یا خرده موجی برخیزد...


تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود !


من ازنسل ماسه نیستم !

ازنسل صدفم !


صدفهایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست


صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکنند...

 

http://painofsilence.persiangig.com/image/footprints-sand-beach-sunrise.jpg 

پ.ن:

کوله بارم بر دوش*سفری باید رفت*سفری بی همراه* گم شدن تا ته تنهایی محض 

 یار تنهایی من با من گفت:*هر کجا لرزیدی، *از سفرترسیدی* تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...

 

{یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390} {1:23 PM } {نفس} | |

 

آدمهای ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند

برای همه هستند

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا از آنها سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن را یادشان می دهد

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب "آدم" می دهند .

 

 

پ.ن:من از آن میترسم که دوست داشتن را مثل مسواک زدن ِ بچه ها به ما تذکر دهند.

                                                            (حسین پناهی)

                        

{دوشنبه دهم بهمن 1390} {11:22 PM } {نفس} | |

دختر.دختران زیبا.دخترای ناز

 روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین

 

                                                                (دکتر علی شریعتی)

{یکشنبه هجدهم دی 1390} {0:1 AM } {نفس} | |

 
 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 
 
فاصله میگیرم 

                    قـدم به قدم 

                                        از انسانیـــت

.

.

.

و این ، همه ی سزای زندگی با آدمها بود !

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

{دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390} {11:24 PM } {نفس}|

اینک منم

         آواره ی غریب

در دشت پرستاره زندگی

دریاب مرا

 عطا که مرا

ستاره ای بر دشت بی ستاره ام

همراه باش مرا

که یافتنت خواست من نبود

پس تنهایم مگذار

           دریاب مرا...

{جمعه هجدهم آذر 1390} {0:0 AM } {نفس} | |

 تن سردم زیر بارون

اولین بارون پاییز

یه حس غریبه یی داشت

تواین آبان غم انگیز

بی تو بودن یه سواله

برای تموم شعرام

میدونم که اگر رفتی

این دلو حتما نمیخوای

بی تو بودن یه سکوته

برای این غریب تنها

دستای سردمو بارون

هردوتاشون تورو میخوان

اینجا بودن بدون تو

همیشه برام غریبه

این که تو یه روز نباشی

زنده بودنم عجیبه...!؟

پ.ن:

نیمه شبی من خواهم رفت ، از دنیایی که مال من نیست ، از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته اند

{پنجشنبه دوازدهم آبان 1390} {7:5 PM } {نفس} | |

 

         شروع فصل بی حوصلگی من!

 

         از من میپرسی چرا؟!

 

          بارها با تلاش خود سبز شدم

 

         به اشتباه  زرد شدم

 

         بادست نزدیکانم بر زمین افتادم...

 

         مثل یک برگ که بادست طبیعت فرومی افتد،


          از نزدیکانم چه انتظاری داشتم؟!!!

 

        چه دیدم!بر زمین خوردنم را!

 

پ.ن: فصلی که دوستش دارم حرفی برای من نداشت.٬.

       (دست خودت نیست دنیا نامرده.......!)

 

{یکشنبه سوم مهر 1390} {4:51 PM } {نفس} | |

35kawsfcu3iwks4cel7t.jpg

 

بی تو من از این ستاره میترسم

      هرچند همه هستند ولی،

            بی تو من از این شب پر ستاره میترسم!



میگفت هوا ابریست،

       خوش باش ستاره نیست،

            اما،اما، بی تو من از این ابر قاتل ستاره میترسم!



امروز که تکرارش رو به همه میخندد،

      من کلافه از تکرار،

            از این روز و شب دوباره میترسم!



بی تو آنقدر تنهام،

      که از ترس جدایی ها،

            بی تو، از با تو بودن دوباره میترسم!..

{یکشنبه سیزدهم شهریور 1390} {0:6 AM } {نفس} | |


Design By : Night Skin